آيلاآيلا، تا این لحظه: 16 سال و 20 روز سن داره

آیلا نازدونه مامان و بابا

بیست و نه ماهگی

خانم خانما ماهگردت مبارک نازنینم . حالا دیگه برا خودت خانمی شدی اجازه می دی موهاتو شونه کنم ببندمش گاهی به من می گی مامان بیا آرایشقت کنم بلا ، عاشق  غذا خوری رفتنی ،‌ گاهی حسادت می کنی ،‌عاشق کتاب خوندنی،‌حسابی مستقل و گاهی خود رایی ،‌گاهی چنان دوست دارم رو تکرار می کنی که آدم می خواد درسته قورتت بده و گاهی حسابی اعصاب آدم رو به هم می ریزی ،‌به هزار زبون حرف می زنی ولی هنوز جیش نوچ نوچ ، عاشق رانندگی هستی اونم با سرعت ،‌صله ارحام رو خیلی دوست داری و با تلفن جویای احوال فک و فامیل هستی ،‌ از همه مهم تر سلامتی توست خدا خودش همیشه حافظ تمام کوچولوها باشه   ...
19 اسفند 1391

عکسسسسسسسس 4

اوه چه ناز و ادا و خنده ای   به به گل سرهم که زدین خوشگل خانم نه بابا حسابی تابستونی کردی وای چه لاکی  باز از وسایل خاله حسنا جون چی کش رفتی و نشون می دی ای بلا اوه اوه چه ژستی گرفته  ...
10 اسفند 1391

عکسسسسسسسسسسسسسسسسسس 3

این هم از ادامه عکسها وای که این موهای مارادونا ییت منو کشته آیلا تو بغل داداجون اینجا هم مثل پهلوونا داره راه می ره اوه می خوای زور بازوهاتو نشون بدی زورآزمایی تموم شد رخصت ما رفتیم آخ این موش موشک رو ببین   آهان حالا قر و فر دخترونت گل کرده قربون اون ناز و ادات می خوای لباساتو عوض کنی اوه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه   ...
10 اسفند 1391

عکس های آیلایی1

این عکسها از کارهای  عمو بابک هست ( خاله حسنا جون ازشون درخواست کرده تا از این بلبل مامان عکس بندازه ) زمانی که خاله حسنا جون اومده بود و موهای خانمی هم بلند تر بود اما چون تو لپ تاپ ماماما مونده بود با تاخیر می گذارم البته ادامه داره   به خاطر همین موهاش هست که عمو محمد بهش مارادونا می گه اوه اوه آتیشت مثل اینکه خیلی تنده اوه مامان جان داری چی نشون می دی چه بامزه دستشم انداخته رو صندلی و در حال صحبت با مریم جون هست قربونت دوره سربازی رو می گذرونی که این طور سینه خیز می ری به به کفشها هم که اومده رو میز به به به کجا چنین شتابان ...
1 اسفند 1391

آیلا در فیزیو تراپی

 برای بهتر شدن کمر مامانی آیلایی و بابایی هفته ای سه روز مامان رو برا رفتن به فیزیو تراپی ( به قول آیلا فيزیو کوکا) همراهی می کنند و در واقع آیلا عضو تقریبا دایمی این مرکز شده و اکثرا با وسایل اونجا سر و کله می زنه این هم نمونهه هست ، تازه یک دوست خوب و تقریبا هم سن به اسم شان آی پیدا کرده اما فعلا عکسی از شان آی نداریم  او چه لمی دادی ، استراحت قبل از ورزش هست یا بعدش     داری فکر می کنی چطور این تافی رو باز کنی و نوش جون کنی مثل اینکه از باز کردن تافی مایوس شدی خوب حالا بهتر شد بخند حتما بابایی برات باز می کنه لم دادن به همراه خنده ...
24 بهمن 1391

ماهگرد بیست و هشتم

٩١/١١/١٨ مصادف با    ماهگرد کوچولوی نازمون بود. حالا تو این سن بعضی مواقع حرف های بزرگ یزرگ می زنی ، کم کم یاد می گیری جیشت رو کنترل کنی ، خودت لباساتو انتخاب می کنی ، با بزرگترها مخصوصا خانمهای جوان خوب ارتباط برقرار می کنی اما با کوچولو نه خیلی ، جیغ می زنی ، لج بازی  و بهانه گیری می کنی ، همچنان با خواب رابطه خوبی نداری، عاشق کتاب خوندنی، بعضی شعرها رو شکسته بسته می خونی ، با شونه کردن موهات مخالفی ، عاشق شوتوکات(شکلات) و میوه هایی... خلاصه برا خودت خانمی شدی اما برا ماها همون فندق کوچولومون هستی عزیزم بیست و هشتمین ماهگرد زندگیت مبارک ...
19 بهمن 1391